تبليغاتX
رویـــــــــای بـــارانی

رویـــــــــای بـــارانی

داشتم وب یکی از دوستام رو میخوندم که این پستش نظرم رو جلب کرد و ازش خوشم اومد واسه همین با اجازه امیر عزیز اینو گذاشتم تو وبم (وب امیر عزیز رو از اینجا میتونید ببینید)

*****

گاه می اندیشم

خبر ِ مرگ ِ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر ِ مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالا زدنت را ،
ــ بی قید ــ
و تکان دادن ِ دستت که ،
ــ مهم نیست زیاد ــ
و تکان دادن ِ سر را که ،
ــ عجیب ! عاقبت مُرد ؟
ــ افسوس !
کاشکی می دیدم !

من به خود می گویم :
« چه کسی باور کرد
جنگل ِ جان ِ مرا
آتش ِ عشق ِ تو خاکستر کرد ؟ »

از : حمید مصدق

نوشته شده در دوشنبه 21 آذر1390ساعت 16:6 توسط شـیــما| |

نمیدونم چرا ولی به فکر مرحوم حسین پناهی افتادم و اون بازی قشنگ و شعرها و دکلمه های دلنشینش

یه خلاصه ای از بیوگرافی حسین پناهی ویکی از شعرهاش رو باهم بخونیم بد نیس

یادی از هنرمند خوبمون... روحش شاد

حسین پناهی در ۶ شهریور ۱۳۳۵ در روستای دژکوه از توابع شهر سوق از توابع شهرستان کهگیلویه زاده شد. پس از اتمام تحصیل در بهبهان به توصیه و خواست پدر برای تحصیل به مدرسهٔ آیت‌الله گلپایگانی رفت و بعد از پایان تحصیلات برای ارشاد و راهنمایی مردم به محل زندگی‌اش بازگشت. چند ماهی در کسوت روحانیت به مردم خدمت کرد تا اینکه زنی برای پرسش مساله‌ای که برایش پیش آمده بود پیش حسین رفت و از حسین پرسید که فضلهٔ موشی داخل روغن محلی که حاصل چند ماه زحمت و تلاشم بود افتاده‌است، آیا روغن نجس است؟ حسین با وجود اینکه می‌دانست روغن نجس است (بنا بر نظر فقها در چنین شرایطی روغن جامد نجس نمی‌شود و این ادعا که ایشان روغن را نجس می‌دانست نیاز به منبع و رفع ابهام دارد.)، ولی این را هم می‌دانست که حاصل چند ماه تلاش این زن روستایی، خرج سه چهار ماه خانواده‌اش را باید تامین کند، به زن گفت نه همان فضله و مقداری از اطراف آنرا در بیاورد و بریزد دور، روغن دیگر مشکلی ندارد. بعد از این اتفاق بود که حسین علی رغم فشارهای اطرافیان، نتوانست تحمل کند که در کسوت روحانیت باقی بماند. این اقدام حسین به طرد وی از خانواده نیز منجر شد. حسین به تهران آمد و در مدرسهٔ هنری آناهیتا چهار سال درس خواند و دوره بازیگری و نمایشنامه‌نویسی را گذراند

در 14 مرداد 1383 در گذشت

فيلم ها :
گذرگاه /گال/تيرباران /هی جو/نار و نی /در مسير تندباد /ارثيه /راز کوکب/ سايه خيال/چاووش /اوينار /هنرپيشه/مهاجران /مرد ناتمام /روز واقعه/آرزوی بزرگ/بلوغ /مريم مقدس /قصه های کيش ( اپيزود اول، کشتی يونانی ) /بابا عزيز

مجموعه های تلويزيونی :
محله بهداشت/گرگها/رعنا/آشپزباشی/کوچک جنگلی/روزی روزگاری/مثل يک لبخند/ايوان مدائن/خوابگردها/هشت بهشت/امام علی/همسايه ها/دزدان مادربزرگ/آژانس دوستی/شليک نهايی/آواز مه

کتابها:
من و نازی/ستاره/چيزی شبيه زندگی/دو مرغابی درمه/گلدان و آفتاب/پيامبر بی کتاب/دل شير
علاوه بر اينها دو نوار با شعر و صداي حسین پناهی نيز منتشر شده است.«سلام خداحافظ» و « ستاره».

جوايز :
 -کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (مهاجران)
[ دوره 11 جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال 1371 ]
-کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (در مسیر تندباد)
[ دوره 7 جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال 1367 ]
 -کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد (سایه خیال)
[ دوره 9 جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال 1369 ]
 -برنده دیپلم افتخار بهترین بازیگر نقش اول مرد (سایه خیال)
[ دوره 9 جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال 1369 ]

*******

اعتراف

من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم

دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم

عشق را دوست دارم
ولی از زنها می ترسم

کودکان را دوست دارم
ولی از آیینه می ترسم

سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم

من می ترسم پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من

من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم

برای اعتراف به کلیسا می روم
رو در روی علف های روئیده بر دیوار کهنه می ایستم
و همه گناه های خود را یکجا اعتراف می کنم

بخشیده خواهند شد به تقین
علف ها بی واسطه با خدا سخن می گویند

دکلمهاعتراف با صدای حسین پناهی

نوشته شده در یکشنبه 20 آذر1390ساعت 19:25 توسط شـیــما| |

با یه کوچولو تاخیر اومدم که هم تولد وبلاگم رو تبریک بگم و هم ایام محرم رو تسلیت بگم

وبم ۴ ساله شد(۱۰ آذر تولدش بوده هااا)

تولدت مبارک عزیزم...

Hochzeitsdekoration_mit_Kerzen.jpg

تفلدت مبارک

نوشته شده در دوشنبه 14 آذر1390ساعت 12:9 توسط شـیــما| |

سلام به همه ی دوستای خوبم

اومدم بگم دیگه دیر به دیر میام چون درگیر درس و این چیزام

یه شعر از استاد شاملو گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد

--****--*-*-*-*-*--*-**

جانی پر از زخم...

جانی پر از زخمِ به‌چرک‌درنشسته‌ــ
چنين‌ام.

اما فردایِ تو چه خواهد بود گر به‌ناگاه
 

هم در اين شبِ بی‌تسلا
 پلاس برچينم؟ــ


تداومِ بی‌علاجِ دِلشوره‌يیِ سِمج

يا طنينِ سرگردانِ لطمه‌یِ صدايی تنها؟

 

هرچند صدا بر آب خواهدغلتيد

و آب بر خاک می‌گذرد

که پژواکی‌ست پُراعتماد

از بشارتِ جاودانه‌گی.

                                                              احمد شاملو

...

نوشته شده در شنبه 9 مهر1390ساعت 19:2 توسط شـیــما| |

احمد شاملو از پیشوایان بزرگ شعر اجتماعی امروز به شمار میره  و از اشعارش مجموعه باغ آینه ، هوای تازه ، آیدا در آینه ، ققنوس در باران ، مرثیه های خاک ،شکفتن در مه ، ابراهیم در آتش ، دشنه در دیس را میتونیم نام ببریم

شبانه

مرا

تو

بی سببی

نیستی.

صِـلـَت کدام قصیده ای

ای غزل؟

ستاره باران جواب کدامین سلامی

به آفتاب

از دریچه تاریک؟

کلام از نگاه تو شکل می بندد.

خوشا نظر بازیا که تو آغاز میکنی!

*          

پس پشت مردمکانت

فریاد کدام زندانی است ، که آزادی را

به لبان برآماسیده ی گل سرخی ، پرتاب میکند؟ ـــ

ورنه،

این ستاره بازی

حاشا

چیزی بدهکار آفتاب نیست.

 

نگاه از صدای تو ایمن میشود.

چه مؤمنانه نام مرا آواز میکنی !

و دلت

کبوتر آتشی ست،

در خون تپیده

به بام تلخ.

 

با این همه

چه بالا

چه بلند

پرواز میکنی!

 

نوشته شده در دوشنبه 31 مرداد1390ساعت 14:9 توسط شـیــما| |

سلام به همگی

ایشالا که طاعات و عباداتتون قبول باشه

با یه روز تاخیر اومدم که روز خبرنگار رو به همه ی خبرنگارای عزیز و دوستای خوبم تبریک بگم

روزتون مبارک

(البته روز خودمم مبارک)

نوشته شده در سه شنبه 18 مرداد1390ساعت 12:37 توسط شـیــما| |

دانش آموزی از باب سی و یکم کتاب قابوس نامه نوشته ی امیر عنصرالمعانی کی کاووس (حکمران زیاری) که در اواخر عمر برای پند و تهذیب پسرش، گیلان شاه، در چهل و چهار فصل تالیف کرده .

دانش آموزی

اگر طالب علم باشی، پرهیزگار و قانع باش و علم دوست و بردبار و حنیف روح و دیر خواب و زودخیز و حریص به کتابت و متواضع و ناملول از کار و حافظ و مکــــّرر کلام، متفحّـص سیر و متجسّـس اسرار، عالم دوست و با حرمت و اندر آموختن حریص و حق شناس استاد خود.

باید که کتاب ها و اجزاء و قلم و محبره و مانند این چیزها باتو بود.

جز از این دیگر دل تو به چیزی نباشد و هر چه بشنوی یادگرفتن و بازگفتن.

و کم سخن و دور اندیش باش، به تقلید راضی مشو.

هر طالب علمی بدین صفت بود، زود یگانه ی روزگار گردد.

*****

" حنیف روح: سبک روح/   ناملول: خستگی ناپذیر/   متفحص و متجسس : جست وجو/   محبره: دوات "

 

نوشته شده در شنبه 8 مرداد1390ساعت 13:54 توسط شـیــما| |

از بین ترانه های عامیانه که خیلی هم زیادن و در قالب های مختلفی هستن دونمونه رو من اینجا توی این پست گذاشتم که از " نوشته های پراکنده "  اثر صادق هدایت هست.

من که از خوندنش لذت بردم

* یک ترانه عامیانه*

دیشب که بارون اومد / یارم لب بون اومد

رفتم لبش ببوسم/ نازک بود و خون اومد

خونش چکید تو باغچه / یه دسته گل در اومد

رفتم گلش بچینم / پرپر شد و ور اومد

رفتم پرپر بگیرم / کفتر شد و هوا رفت

رفتم کفتر بگیرم / آهو شد و هوا رفت

رفتم آهو بگیرم / ماهی شد و دریا رفت...

 

بابا یکی نیس بگه تا خود یار هس تو چکار به خون لب یار داری؟؟؟؟ یارو بچسب که دیگه از این اتفاقا نمیوفته هاا

یارو لب بون ول کرده رفته دنبال خون و گل و ... ، پس فردا هم میگن یار بی معرفت بود و ولمون کرد. والوو

( این فقط جنبه شوخی داشت و من قصد توهین به اثر این هنرمندمون رو ندارم)

****

* لالایی *

لالا، لالا، گـل پــــونه / گــــدا اومد در خونه

نونش دادیم بدش اومد / خودش رفت و سگش اومد

لالا، لالا، گـلم باشی / تو درمون دلم بـــــاشی

بمونی مونسم باشی / بخوابی از سرم واشی

لالا، لالا، گـل خشخاش / بابات رفـته خــــدا همراش

لالا، لالا، گـل فندق / ننه ات آمد سر صندوق

لالا، لالا، گـل پـِسّــه / بــابات رفتــه کمر بَــسّه

لالا، لالا، گـل زیــــره / چرا خوابت نمیگیره؟

که مـــــادر قربونت میره

****

 

نوشته شده در یکشنبه 2 مرداد1390ساعت 23:44 توسط شـیــما| |

کار خدا بی حکمت نیست....

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.

او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن بیاساید.

اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.
کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم

نوشته شده در جمعه 24 تیر1390ساعت 12:43 توسط شـیــما| |

وااای بالاخره این امتحانا تموم شد

همه رو خراب کردم

اااا راسی ببخشید سلام

دلم خیلی واسه وبم و شما تنگیده بود

دیگه غصه نخورید چون من اومدم

فعلا اومدم خبر بدم و برم

بازم میام با یه آپ جدید

نوشته شده در دوشنبه 20 تیر1390ساعت 15:31 توسط شـیــما| |

 

تو دزدی می کن و در کیسه انداز

                                  که دزدان راست در این ره سرودی

اگر دزدی نباشد در ادارات

                                  در استخدام دولت، نیست سودی

....

داشتم کتاب فارسی عمومی رو ورق میزدم که چشمم به" اختلاس از فریدون توللی "افتاد که

پایین صفحه این دو بیت شعر رو نوشته بود و نمیدونم چرا ناخودآگاه اومدم سمت سیستمم و گذاشتمش

 تو وبم، یه ذره بهش فک کنیم....

دوس دارم نظراتون رو درموردش بدونم پس منتظرم.

راسی اینم یه مختصر از بیوگرافی "فریدون توللی"

فریدون توللی در شیراز به دنیا آمد. پس از پایان دوره آموزش‌های دبستانی و دبیرستانی در این شهر، وارد دانشگاه تهران شد و در سال ۱۳۲۰ در رشته باستان‌شناسی دانشکده ادبیات این دانشگاه فارغ التحصیل گردید. سپس به کار باستان‌شناسی روی آورد و تا مرداد ۱۳۳۲ چندی رئیس ادارهً باستان‌شناسی استان فارس بود. توللی، پس از شهریور ۱۳۲۰ وارد فعالیت‌های سیاسی شد و به نوشتن مقالات سیاسی در نشریات حزب توده و مجموعه سیاسی طنزآمیزی با نام «التفاصیل» پرداخت. توللی پس از کودتای ۲۸ مرداد از فعالیتهای سیاسی دست شست و در کتابخانهً دانشگاه پهلوی شیراز به کار مشغول شد. توللی بر اثر آشنایی با نیما یوشیج در شعر به شیوهً جدید گرایش یافت و به یکی از پیشروان آن تبدیل شد. دفترهای شعر «رها» و «نافه» او محصول همین دوران است. وی بعدها به مخالفت با فرم آزاد نیمایی پرداخت و مجموعه‌ای از غزل و قصیده به شیوهً قدیم را با نام «پویه» منتشر کرد.

توللی با زبان فرانسه آشنایی داشت و اشعاری از شاعران فرانسه‌زبان را به فارسی برگردانده است. او سرانجام پس از سال‌ها بیماری قلبی در سال ۱۳۶۴ درگذشت. همسر وی مهین توللی بود که از آنها دو فرزند به جای مانده‌است. پسر او نیما نام دارد ودخترش ساکن کالیفرنیا است.

منبع : ویکی پدیا

نوشته شده در پنجشنبه 12 خرداد1390ساعت 23:9 توسط شـیــما| |

تفلدم مبارک

تفلد تفلد تفلدم مبارک بیام شمعارو فوت کنم تا ۱۰۰ سال زنده باشم Birthday Candles

امروز ساعت ۱۲ ظهر تولدمه و  خیلی خوشحالم

امروز تو دانشگاه دوستام بهم هدیه دادن اصلا توقع نداشتم واسه همینم بیشتر تر تر خوشحالم/ امشبم جشن تفلدمه و کسایی که دوسشون دارم کنارم هسن

 

Birthday Song

نوشته شده در سه شنبه 27 اردیبهشت1390ساعت 13:14 توسط شـیــما| |

سلام سلام

هووووراااا ۳ روز دیگه تفلدمه هاااا خیلی خوشحالم

من تفلدمو دوس دارم /شمارو هم دوس دارم/ اونارو هم دوس دارم (در مجموع همه رو دوس دارم)

ببشخید آپ اینبار یه ذره اینجوریه هااا

بوووس

نوشته شده در شنبه 24 اردیبهشت1390ساعت 13:24 توسط شـیــما| |

 

ای عزیز !

- عمر را به نادانی به آخر مرسان، بیاموز و بیاموزان.

- علم اگر چه دور باشد بطلب.

- کم گوی و کم خور و کم خفت باش.

- در سختی ها صبر پیشه گیر.

- بر شکسته و بر گریخته و بر گذشته افسوس مخور.

- به آنچه در دست  داری ، شادمان مباش و آنچه از دستت رفت، غم و دریغ مخور.

- در سخن صواب اندیش باش.

- کس را به افراط مگوی و مستای، اگر چه زیان افتد.

- از برای اندک چیزی خود را بی قدر مکن.

- اگر صلح بر مراد نرود، آماده جنگ باش.

- کار که به صلح برنیاید، دیوانگی در او بباید.

- بر اندک خود قانع مباش

- در مهمّات، ضعیف رأی و سست همّت مباش.

- حرمت را به از مال دان.

- از آموختن علم و پیشه عار مدار.

- جمع مال را اقبال دان و خرج ناکردنش را اِدبار.

 

" خواجه عبدالله انصاری "

نوشته شده در چهارشنبه 14 اردیبهشت1390ساعت 12:2 توسط شـیــما| |

 

نوشته شده در سه شنبه 6 اردیبهشت1390ساعت 22:39 توسط شـیــما| |

به قول گذشتگان و ایرانیان درود

با کلی تاخیر اومدم که هم دوباره سال نو همگی رو تبریک بگم و هم گله بکنم

سال نو همگی مبارکو امیدوارم سال خیلی خوبی رو پیش رو داشته باشین

چندروز پیش اومدم و خواسم آپ کنم و فقط منتظر تایید بودم که همه چی پرید ولی خوشحالم

از همتون گله دارم

از این به بعد عوض میشم و مثل دوستام (خودتون)بیمعرفت میشم

هرکسی دوس داشت بیاد خوشحال میشم و ممنون هرکسی هم نخواس بازم ممنون و سر نزنه

بخاطر  اپم ببخشید

یا حق

نوشته شده در شنبه 6 فروردین1390ساعت 23:2 توسط شـیــما| |

درود بر همگی

من اومدماااااا

سال نو همگی مبارک امیدوارم سال خوب و پربرکتی رو شروع کنید و پشت سربزارید

آخ جون 13 روز تعطیلی رو عشق است (مخصوصا روز آخرش ) ایشالا که به همگی خوش بذگره

دوستون دارم

بوس بوس

The image “http://www.saeidpix.com/upload/2011/03/arton265-550x550.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

نوشته شده در دوشنبه 1 فروردین1390ساعت 23:10 توسط شـیــما| |

سید اشرف الدین حسینی  محبوب ترین و مشهورترین شاعر ملی عهد انقلاب مشروطه 

گوش شنوا کو؟

تا چند کشی نعره که: قانون خدا کو ؟               گوش شنوا کو؟

 کو آن دهد گوش به عرض فقرا؟کو؟                  گوش شنوا کو؟

 مردم همگی مست و ملنگند به بازار               از دین شده بیزار

انصاف و وفا و صفت و شرم و حیا کو؟                گوش شنوا کو؟

در علم و ترقی همه آفاق عوض شد                 اخلاق عوض شد

ما را به سوی علم و یقین راهنما کو؟                گوش شنوا کو؟

عالم همه از خلعت نورای مشعشع                  گردیده مخلع

در پیکر ما خلعت موزون و رسا کو؟                    گوش شنوا کو؟

این دوره مگر دوره ی «ربّاب حجال» است؟         یا قحط رجال است؟

مردان هنرپیشه انگشت نما کو؟                       گوش شنوا کو؟

امروز جمیع علما خانه نشینند                          در ماتم دینند

برگردن ما از غم دین شال عزا کو؟                      گوش شنوا کو؟

افکنده دو صد غلغله بر گنبد گردون                     صوت گرامافون

جوش علما و فقها و فضلا کو؟                           گوش شنوا کو؟

آن سِرتُ من البصره الی الکوفه چطو شد؟          موقوفه چطو شد؟

آن دهکده ی وقف عموم غربا کو؟                       گوش شنوا کو؟

هرگوشه بساطی زشراب است و قمار است       دیگی سر بار است

ای مسجدیان امر به معروف شما کو؟                  گوش شنوا کو؟

پرسید یکی :«رحم و مروّت به کجا رفت؟»            گفتم :«به هوا رفت»

مرغی که برد کاغذ ما را به هوا کو؟                    گوش شنوا کو؟

یک نیمه ایران ز معارف همه دورند                     نیمی شل و کورند

اندر کف کوران ستم دیده عصا کو؟                     گوش شنوا کو؟

دیدیم به باغی فقرا دسته به دسته                   بر سبزه نشسته

فریاد کشیدند همه :« اشرف ما کو؟»                 گوش شنوا کو؟

 واقعا گوش شنوا کو؟؟؟؟

نوشته شده در شنبه 14 اسفند1389ساعت 22:39 توسط شـیــما| |

 *با تاخیر اومدم ولی تقصیر من نیس از دس این اینترنت که هروقت من کارش دارم یه مشکلی داره. سلام

خب اومدم به همگی بگم ولنتاین مبارک

عاشقا روزتون مبارک.

این مطلبو از وب یه دوست برداشتم به اسم رها ( البته کپی کردم باید منو ببخشه)

روز عشق ایرانی روز سپندارمذ (روز 29 بهمن)

 

 روز عشق ایرانی رو ما ایرانی ها باید جشن بگیریم!

 

 روز عشق ایرانی روز سپندارمذ ۲۹ بهمن ماه چه روزی است؟

این روزها بیشتر مغازه های شهر سرخ شده، پر از زرق و برق های کادوهای ولنتاین، خرس های قرمز، قلب های قرمز و شکلات های رنگ و وارنگ. خیلی خیلی جالبه. من هم راستش دوست دارم یه چنین روزی وجود داشته باشه. از شادی مردم خیلی خیلی خوشحال می شم و دلم می خواد من هم یه جورایی توش باشم. البته روز ولنتاین با هدیه های قشنگه ش و رسم پر طرفدارش اصالتا ایرانی نیست، اما مگه ما چی مون دقیقا ایرانی مونده. یا به قول دوستم مگه ما به جز رسم تو سر و کله خودمون زدن و عزاداری، دو ماه محرم و صفر، دهه های متعدد فاطمیه، شهادت ۱۴ معصوم به ترتیب هر کدوم جند روایت چیز دیگه ای هم داریم؟!

بله البته داشتیم! ما یه روز خیلی قشنگه عشق داشتیم. دل تون می خواد از این وضع در بیایم و روزهای شاد خودمانی داشته باشیم؟

ما روز عشق ایرانی داریم روز سپندارمذ! روز جشن عشق ایران باستان! روزی که ایرانی ها ۲۰ قرن پیش از میلاد به همسرشون هدیه می دادن و جشن می گرفتن! بیاین روز ۲۹ بهمن را جشن بگیریم تا روز عشق ایرانی خودموان رو دوباره زنده کنیم به امید این که روزی بچه ها مون روزهای خوش و شادی تو این کشور داشته باشند نه مثل ما همیشه عزاداری و غم و غصه!

به هر حال بیایید روز ۲۹ بهمن را که خیلی از ایرانیان امروز هم آن را پذیرفته اند و به روز ولنتاین هم نزدیک است به عنوان روز عشق ایرانی جشن بگیریم!

کادوهای صورتی و سرخ و سبزمون رو به افتخار روز عشق ایرانی به هم بدهیم!

حالا روز سپندارمذ دقیقا چی بوده و چرا بعضی ها می گن این روز مصادف با ۵ اسفندماهه؟

در گاه‌شماری‌های مختلف ایرانی، علاوه بر این که ماه‌ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. به‌عنوان مثال روز اول هر ماه «روز اورمزد»، روز دوم هر ماه، روز بهمن (سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم هر ماه، اردیبهشت یعنی «بهترین راستی و پاکی» که باز از صفات خداوند است، روز چهارم هر ماه، شهریور یعنی «شاهی و فرمانروایی آرمانی» که خاص خداوند است و روز پنجم هر ماه، «سپندارمذ» بوده‌است. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می‌ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می‌نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می‌دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را به‌عنوان نماد مهر مادری و باروری می‌پنداشتند.

در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می‌شده‌است که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می‌شد، جشنی ترتیب می‌دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلاً شانزدهمین روز هر ماه، «مهر» نام داشت و که در ماه مهر، «مهرگان» لقب می‌گرفت و می‌بینیم که چگونه هر جشنی با معنی و مفهوم عمیق خود برای مردم شادی می‌آفرید.

روز آبان در ماه آبان جشن «آبانگان» است یعنی جشن ستایش آب و روز آذر در ماه آذر جشن «آذرگان» است یعنی جشن ستایش آتش. روز اسفند (سپندارمد)از ماه اسفند را هم به این ترتیب باید روز اسفندگان یا روز سپندارمد دانست. البته این روز مصادف با پنج اسفندماه قرار می گیرد. اما چون تا زمان اردشیر بابکان تقویم چرخشی بود، و روز ۲۹ بهمن ماه را اسفندارمذ می خواندند.

هم اکنون در برخی جاها هنوز هم، به جای روز سپندارمذ (پنجم) از ماه سپندارمذ (اسفند)، روز بیست و نهم بهمن را روز جشن سپندارمذگان می‌دانند. در باره پرسش بخاطر وجود دوگانگی‌ها باید گفت که جشن‌ها و فاصله‌های میان آنها در نوشته‌های کهن ایرانی دارای تعریف و اندازه‌های مشخصی است که به مانند دانه‌های یک زنجیر در پیوستگی کامل با یکدیگر هستند. تغییر جای یکی از آنها، موجب گسست همه این رشته خواهد شد.

چنانکه در منابع ایرانی آمده‌است، جشن سده پس از ۴۰ روز از شب یلدا یا چله، و پس از ۱۰۰ روز از اول آبان قرار دارد. همچنین جشن سده، پیش از ۲۵ روز از جشن اسفندگان است.

این اندازه‌ها و فاصله‌های تعریف شده در نوشته‌ها و ریشه نامه‌های کهن ایرانی، تنها با گاهشماری ایرانی با ماه‌های سی و یک روزه (مبدأ هجری خورشیدی کنونی) که بزرگترین دستاورد دانش گاهشماری در جهان است، همسان است؛ ولی با کتابچه‌ای نوساخته که در چند سال گذشته در ایران با نام سالنمای دینی زرتشتیان چاپ می‌شود، هماهنگی ندارد. چرا که در این کتابچه، فاصله ۱۰۰ روزه از اول آبان تا جشن سده به ۱۰۶ روز، فاصله ۴۰ روزه شب چله (یلدا) تا جشن سده به ۴۶ روز، و فاصله ۲۵ روزه جشن سده تا سپندارمذگان (اسفندگان) به ۱۹ روز رسیده‌است. این فاصله‌ها با هیچکدام از اسناد و منابع و تاریخ‌نامه‌های ایرانی هماهنگی ندارد.

اینها نمونه‌هایی از آشفتگی‌هایی است که منتشرکنندگان این کتابچه در ذهن نوجویان ایجاد کرده و نه تنها نظام قانونمند گاهشماری ایرانی را مخدوش کرده‌اند، بلکه اختلال‌هایی نیز در تقویم سنتی یزدگردی زرتشتی که در میان بسیاری از زرتشتیان ایران و عموم زرتشتیان هند و جهان رواج دارد، به وجود آورده‌اند.

قدمت بیست ساله این تقویم، دستکاری‌های فراوان در گاهشماری ایرانی و زرتشتی، نبود هیچگونه سامانه کبیسه‌گیری و تعریف مشخص از طول سال، مبدأ سالشماری ساختگی و نیز اختلاف‌های فراوان با دیگر زرتشتیان جهان باعث شده که زرتشتیان نیز چنین دستکاری‌هایی در قواعد سنتی و دینی را نادرست شمارند.

به هر حال بیایید روز ۲۹ بهمن را که خیلی از ایرانیان امروز هم آن را

 پذیرفته اند و به روز ولنتاین هم نزدیک است به عنوان روز عشق

 ایرانی جشن بگیریم!

نوشته شده در سه شنبه 26 بهمن1389ساعت 16:12 توسط شـیــما| |

سلام به همه ی دوستای خوبم

اومدم از یه سری دوستای گلم عذر خواهی کنم و از یه سری تشکر

ماهان جان من تا حالا چند بار اومدم و به وبت سرزدم و بخدا کامنت گذاشتم ولی

 هربار به یه دلیل فرستاده نشد و یه مدتم که خودم نبودم بازم معذرت میخوام.

بچه ها یه مدت نبودم و منو ببخشید که جواب کامنت هاتونو ندادم و مرسی دارم از

همتون که فراموشم نکردین وبازم بهم سرزدین.

موفق باشین

دوستتون دارم

نوشته شده در چهارشنبه 6 بهمن1389ساعت 22:38 توسط شـیــما| |

سیاوش قمیشی رو خیلی دوس دارم صدای خیلی نازی داره و بهم آرامش میده

خيلي وقته ديگه بارون نزده

رنگ عشق به اين خيابون نزده

خيلي وقته ابري پرپر نشده

دل آسمون سبکتر نشده

مه سرد رو تن پنجره ها

مثل بغض توي سينه منه

ابر چشمام پر اشکه اي خدا

وقتشه دوباره بارون بزنه

خيلي وقته که دلم براي تو تنگ شده

قلبم از دوري تو بدجوري دلتنگ شده

خيلي وقته که دلم براي تو تنگ شده

قلبم از دوري تو بدجوري دلتنگ شده

بعد تو هيچ چيزي دوست داشتني نيست

کوه غصه از دلم رفتني نيست

حرف عشق تو رو من با کي بگم

همه حرفا که آخه گفتني نيست
خيلي وقته که دلم براي تو تنگ شده

قلبم از دوري تو بدجوري دلتنگ شده
 
.......****......                                         .......****.......
 

واسه پر کشیدن من خواستی اسمون نباشی

حالا پرپر می زنم تا همیشه اسوده باشی

دیگه نه غروب پاییز

رو تن لخت خیابون

نه به یاد تو نشستم

زیر قطره های بارون

واسه من فرقی نداره وقتی اخرش همینه

وقتی دلتنگی این خاک توی لحظه هام میشینه

تو میری شاید که فردا رنگ بهتری بیاره

ابر دلگیرگذشته اخرش یه روز بباره

ولی من می مونم اینجا با دلی که دیگه تنگه

میدونم که هر جا که باشم اسمون همین یه رنگه


نوشته شده در سه شنبه 7 دی1389ساعت 13:32 توسط شـیــما| |

امشب اول محرمه

محرم رو خیلی دوس دارم

مخصوصا همون ۱۰ شب اولش رو

وقتی که با گوش دادن نوحه ها دلت میشکنه و اشک از چشمات سرازیر میشه

وقتی که کنار دسته های زنجیر زنی  عاشقای حسینی و دلت میشکنه

وقتی که با یه دل شکسته حسین(ع) رو واسطه میکنی تا خدا حاجتت رو بده و

وقتی میبینی حاجت میگیری و حسین(ع) به حرف دلت گوش کرده

 اونموقع هس که بیشتر عاشقش میشی

عاشق مهربونی و لطفش

میفهمی خدایی که تو داشتی فراموشش میکردی و فقط تو سختیا یادش میکردی

تورو فراموش نکرده و همیشه هواتو داشته حتی اگه شده به وسیله همون واسطه هاش...

****

توی این ایام امیدوارم بتونیم همگی دلامونو پاک کنیم و  اسم حسین(ع) رو صدا بزنیم و ازش کمک بخوایم

دهه محرم گوشه کنار دعا هاتون منو هم فراموش نکنید

التماس دعاااا

 

نوشته شده در چهارشنبه 17 آذر1389ساعت 0:44 توسط شـیــما| |

من اومدم هورااااااااا

میدونم که همگی خوشحال شدین ولی خودتونو کنترل کنین

فردا تولد تولد تولدش مبارکه

بابا تولد وبم هس

فردا وبم ۲ سالش تموم میشه و میره تو ۳ سالگی

همگی دس دس دس

***

خیلی خوشحالم که دوساله با شما دوستای خوبم هسم

تو این دوسال خاطره های تلخ و شیرین  در کنار وبم با شما بودم  و ممنونم که همراهیم کردین

دوستون دارم

بوووووس بوووس

Birthday Song

نوشته شده در سه شنبه 9 آذر1389ساعت 11:34 توسط شـیــما| |

سلام دوستای گلم

مرسی دارم این مدت که نبودم تنهام نذاشتین

یه کوچولو ناخوش احوالم و بازم نمیتونم بیام آپ کنم

با اومدنتون و کامنتای قشنگ و مهربونتون خوشحالم کنین

دوستتون دارم زیاد زیاد

التماس دعااااااا

نوشته شده در یکشنبه 30 آبان1389ساعت 21:21 توسط شـیــما| |

 
 
۷آبان زادروز کورش بزرگ بر همگان گرامی باد
 
آخرین سخنان کورش بزرگ را گذاشتم توی این پست تا هم یاد بزرگ مرد ایران کرده باشم و هم زادروزش را تبریک بگم
 
*****
آخرین سخنان کورش بزرگ:
 
«فرزندان من، دوستان من! من اكنون به پايان زندگي نزديك گشتهام. من آن را با نشانههاي آشكار دريافتهام.
وقتي درگذشتم مرا خوشبخت بپنداريد و كام من اين است كه اين احساس در کردار و رفتار شما نمایانگر باشد، زيرا من به هنگام كودكي، جواني و پيري بختيار بودهام. هميشه نيروي من افزون گشته است، آنچنانكه هم امروز نيز احساس نميكنم كه از هنگام جواني ناتوانترم.
من دوستان را به خاطر نيكوييهاي خود خوشبخت و دشمنانم را فرمانبردار خويش ديدهام.

زادگاه من بخش كوچكي از آسيا بود. من آنرا اكنون سربلند و بلندپايه باز ميگذارم. در اين هنگام كه به سرای ديگر ميگذرم، شما و ميهنم را خوشبخت ميبينم و از اين رو میخواهم كه آيندگان مرا مردي خوشبخت بدانند.
بايد آشكارا جانشین خود را اعلام كنم تا پس از من پريشاني و نابساماني روي ندهد.
من شما هر دو فرزندانم را يكسان دوست ميدارم ولي فرزند بزرگترم كه آزمودهتر است كشور را سامان خواهد داد.
فرزندانم! من شما را از كودكي چنان پروردهام كه پيران را آزرم داريد و كوشش كنيد تا جوانتران از شما آزرم بدارند.
تو كمبوجيه، مپندار كه عصاي زرين پادشاهی، تخت و تاجت را نگاه خواهد داشت. دوستان یکرنگ براي پادشاه عصاي مطمئنتري هستند.
هر كس بايد براي خويشتن دوستان يكدل فراهم آورد و اين دوستان را جز به نيكوكاري به دست نتوان آورد.
به نام خدا و نیاکان درگذشتهي ما، اي فرزندان اگر ميخواهيد مرا شاد كنيد نسبت به يكديگر آزرم بداريد.
پيكر بيجان مرا هنگامي كه ديگر در اين گیتی نيستم در ميان سيم و زر مگذاريد و هر چه زودتر آن را به خاك باز دهيد. چه بهتر از اين كه انسان به خاك كه اينهمه چيزهاي نغز و زيبا ميپرورد آميخته گردد.
من همواره مردم را دوست داشتهام و اكنون نيز شادمان خواهم بود كه با خاكي كه به مردمان نعمت ميبخشد آميخته گردم.

هماكنون درمی یابم که جان از پيكرم ميگسلد ... اگر از ميان شما كسي ميخواهد دست مرا بگيرد يا به چشمانم بنگرد، تا هنوز جان دارم نزديك شود و هنگامي كه روي خود را پوشاندم، از شما خواستارم كه پيكرم را كسي نبيند، حتي شما فرزندانم.
از همه پارسيان و همپیمانان بخواهيد تا بر آرامگاه من حاضر گردند و مرا از اينكه ديگر از هيچگونه بدي رنج نخواهم برد شادباش گويند.
به واپسین پند من گوش فرا داريد. اگر ميخواهيد دشمنان خود را تنبيه كنيد، به دوستان خود نيكي كنيد.
خداحافظ پسران گرامی و دوستان من، خدانگهدار.»

پس از اين گفتار، كورش بزرگ روي خود را پوشاند و درگذشت.

نوشته شده در شنبه 8 آبان1389ساعت 0:35 توسط شـیــما| |